غزل

دل من حرف دارد چشم هايت خواب مي خواهد

مرا خاموش كن اين آتش امشب آب مي خواهد

هوس كردم كه نوبر چين باغ عاشقي باشم

دل آدم هميشه ميوه ي كمياب مي خواهد

سراغ عشق را مي گيرم از چشم سياه تو

دلم وقتي رفيق سر كش و ناباب مي خواهد

بدون تو چراغ ديده ام خاموش خواهد شد

بمان در چشم من دريا دلش مهتاب مي خواهد

به حرفم گوش كن با جان و دل من عاشقت هستم

تحمل كن اگر حتي نگاهت خواب مي خواهد

***************************

همیشه خوب با بد در جدال است

ولی پیروزی مطلق محال است

خداوندا چه دنیای عجیبی است

همه جایش برای ما سوال است

به روی شانه های دوست خنجر

ولی بر سینه ی دشمن مدال است

قناری در قفس دق کرده اما

کلاغ بد صدا آزاد بال است

شنیدم کودکی آرام می گفت

پدر این روزها آشفته حال است

نگاهش بر درختان است اما

تمام میوه های باغ کال است

نگهبان تا سگ زرد است هر شب 

یکی از مرغها شام شغال است

میان روز و شب همواره جنگ است

ولی پیروزی مطلق محال است 

 

***************************

گر چه در عشق تو چندیست مردد هستم

باز بین همه عشاق سر آمد هستم

تو به دنبال رسیدن به نباید هایی

من به فکر شدن هر چه که باید هستم

گفته ای خوبی و من بد شده ام حرفی نیست

خوب من باش و حلالم کن اگر بد هستم

با همه خوب و بدم باز قبولم داری

یا که از چشم تو افتاده ام و رد هستم

دل بریدن زنگاه تو محال است محال

گر چه در عشق تو چندیست مردد هستم

**************************

 

/ 0 نظر / 15 بازدید